یکی از اساسی ترین پرسش هایی که در پیش روی مارکسیسم پس از شیوع  و گسترش آن وجود داشت آن بود که چرا انقلاب های پرولتاریایی علیه نظام سرمایه داری در کشورهای توسعه یافته اروپایی رقم نمی خورد. این سوال آغازگر تشکیل مکاتب جدید اندیشه ای در دل مارکسیسم شد که دیگر پایبندی جدی به زیرساخت بودن صرف اقتصاد نداشت بلکه فرهنگ را نه روبنایی صرف بلکه عاملی تاثیر گذار در تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی می پنداشت. تقریبا قاطبه نظریه پردازان مکتب انتقادی به نوعی از دیدگاه های متصلبانه مارکس در باب زیربنایی بودن اقتصاد فاصله گرفتند و ماهیت فرهنگ پژوهانه را در اولویت قرار دادند. این واقعیت نشان می دهد که گاهی اوقات فرهنگ می تواند بازتولیدگر سرمایه داری باشد و مانع از انقلاب پرولتاریایی گردد. ایده هژمونی آنتونیو گرامشی و صنعت فرهنگ مکتب فرانکفورت در واقع بیانگر آن است که اقتصاد سرمایه داری در گذاری جدید در نوسازی خویش از بسترهای فرهنگی استفاده می کند و همین عامل باعث شده است تا پیش گویی ها مارکس محقق نشود.

به طور کلی منظور از صنعت فرهنگ، تولید گر فرهنگی انبوه یا توده است که کاذب، نادرست و مادی است. اغلب اعضای مکتب فرانکفورت دو انتقاد جدی را نسبت به صنعت فرهنگ وارد می کردند: « اول اینکه "صنعت فرهنگ" پدیده‌ای است نادرست و ویرانگر که به صورت مجموعه‌ای از عقاید از پیش بسته‌بندی شده تولید انبوه گشته و به کمک رسانه‌های جمعی به خورد توده‌ها داده می‌شود. دوم اینکه نظریه پردازان انتقادی نگران تاثیرات مخرب، سرکوبگر، تحمیق کننده و منفعل‌ساز این صنعت بر توده‌ها هستند.[1]

هورکهایمر و آدورنو از بزرگان مکتب فرانکفورت در مقاله ای با عنوان صنعت فرهنگ، روشنگری برای فریب توده ها می نویسند « در وضعیت انحصاری، تمامی فرهنگ توده ای یکسان و یکنواخت بوده و این فرهنگ به واسطه ی درهم آمیختگی فرهنگ و سرگرمی، تباه و فاسد نیز شده است.از این گذشته در هم آمیختگی تبلیغات و صنعت و فرهنگ موجب می شود که این هر دو به آئینی برای منحرف ساختن انسان تبدیل شوند. بر اساس نتیجه گیری آنها، موفقیت تبلیغات در صنعت فرهنگ از آنجا ناشی می شود که مصرف کننده _ به رغم آگاهی از منظور اصلی مبلغان _ خود را ناگزیر احساس می کند محصولات آنها را خریداری کرده و مورد استفاده قرار دهد.[2]

در واقع می توان گفت در جهان سرمایه داری نوین، با توجه به اشباع بازارها از کالاهای تولید شده، می‌بایست ارزش های جدیدی خلق شود که هنوز خریدار دارد. از سوی دیگر این عامل و انضمام آن به کالاهای تولیدی از قبل باعث خواهد شد تا چرخ اقتصاد سرمایه داری همچنین بچرخد و سرمایه داری بتواند از رکود و فقدان بازار عبور کند.

جامعه خوب، جامعه ای با الگوی سرمایه داری است!!!

البته از سوی اندیشمندان انتقادات جدی نیز به نظریات مکتب فرانکفورت و تنزل امر فرهنگ به بازیچه ای در دست کاپیتالیسم وارد آمده است اما آنچه که در بستر واقعی جوامع در حال توسعه به وقوع پیوسته است صحت اندیشه های نومارکسیست ها را تائید می کند. امروزه بیش از صدها شبکه ماهواره ای به انواع و اقسام مبلغان سبک زندگی غربی تبدیل شده اند. بلندگوهایی که به طور واحد یک صدا را فریاد می زنند که جامعه خوب جامعه ای با الگوهای سرمایه داری است! تحلیل محتوای اغلب این شبکه ها نشان می دهد که ترویج سبک زندگی با اصول تفاخر به استفاده از کالاهای غربی از لباس تا خودرو و ....، ایجاد میل کاذب برای خرید (استفاده از کارت های خرید اعتباری)، تجمل گرایی، راحت طلبی و...از اصول مسلم فرهنگ انتقالی از این شبکه هاست که سوار بر جاذبه های خشم و شهوت در حال درنوردیدن جوامع در حال توسعه ای همچون ایران است. به تعبیر دقیق این فرهنگ در حال ایجاد نیازی کاذب به طور ماهرانه ای در فضای اقتصادی کشورهای در حال توسعه است که بیش از همه، اقتصاد غرب را متنفع می کند.

« تقریباً تمامی فروشگاه‌های پوشاک، لوازم الکتریکی منزل، لوازم آرایشی و ... یک رشته اشیای مختلف عرضه می‌کنند که به نوعی لازم و ملزوم یک‌دیگر هستند و با یک‌دیگر تناسب دارند و گستره‌ای از اشیای گلچین شده و مکمل را برای مخاطب تداعی می‌کنند. بدین ترتیب، رابطه‌ی مصرف کننده با شیء تغییر کرده است. مصرف کننده دیگر به فلان شیء برای فایده‌ی خاص آن مراجعه نمی‌کند بلکه به مجموعه‌ای از اشیا با دلالت کلی آن‌ها روی می‌آورد.»  [3]

پس می توان نتیجه گرفت که امروز فرهنگ به بخشی پیشران برای بقای نظام سرمایه داری تبدیل شده است. نظامی که امروز با اشباع بازارها روبه رو شده است اما همچنان برای ادامه حیات خویش نیاز به مشتری دارد و این مشتری های جدید اگر به طور طبیعی وجود نداشته باشند می توانند ساخته شوند و فرهنگ این سازندگی را متقبل خواهد شد.

 اگر پیش تر نظریه مرکز پیرامون در حوزه های توسعه تنها تاکید بر کار جوامع اقماری برای متروپلیتن ها داشت امروز با تفوق و برتری ابزارهای فرهنگی مرکز نشینان به نوعی مردمان کشورهای جهان سوم را مجبور به خرید کالاهای خویش می کنند و این اجبار البته توام با رضایت و لبخند نیز هست! امروز طبقه کارگر جهانی بازهم اسیر چنگال بورژوازی است که این بار نه با زور شلاق بلکه با استفاده از جاذبه های جنسی در رسانه ها توانسته است ایدئولوژی و خواسته های خود را به مردم تلقین کند.

در چنین شرایطی است که مشخص می شود که ساماندهی اقتصاد کشورهای در حال توسعه صرفا از طریق معادلات ریاضی نیست بلکه بخش عمده آن منوط به اصلاح فرهنگی است که غرب ده ها سال است آن را به طور گسترده در این جوامع پمپاژ کرده است. رهبر معظم انقلاب اسلامی به درستی بر روی سبک زندگی اسلامی ایرانی در برابر سبک زندگی غربی انگشت گذاشته اند زیرا تنها راه برای بهبود شرایط اقتصادی کشور همین رویکردهای فرهنگی است. بند 8 از سیاست های کلی اقتصاد مقاومتی نیز صراحتا بر « مدیریت مصرف با تأکید بر اجرای سیاست‌های کلی اصلاح الگوی مصرف و ترویج مصرف کالاهای داخلی همراه با برنامه ریزی برای ارتقاء کیفیت و رقابت پذیری در تولید.» تاکید دارد که نشان می دهد این الگو به طور جامعی نسبت به فرصت ها و تهدیدات فرهنگ در حوزه اقتصاد هوشیار است.

________________________________________

 [1] نوذری، حسینعلی/ 1384/ نظریه ی انتقادی مکتب فرانکفورت در علوم اجتماعی و انسانی/ نشر آگه

 [2] باتامور، تام / 1373/ مکتب فرانکفورت/ ترجمه ی دکتر محمود کتابی / نشر پرسش

 [3] بنت، اندی.(1386). فرهنگ و زندگی روزمره. ترجمه‌ی لیلا جو افشانی، تهران: اختران.

منبع: نشریه چشمه استان مازندران