جواد شاملو
رهبر لبخند آرمیتا و عقیق روحالأمین
راه شناخت مردان بزرگ است؛ ببین که یک شخص چگونه به جزئیات توجه میکند؛ هرچه زیربینتر، بزرگتر. یک رهبر قاعدتا با کلانترین مسائل سر و کار دارد، برای او کاملا قابل درک است که جزئیات و مسائل خرد به چشم نیایند. اما قائد شهید خدای توجه به جزئیات بود. این را از روایت سال گذشته حسن روحالأمین میفهمیم که در اوج اخبار مربوط به سقوط حکومت سوریه، نمایشگاهی از آثار نقاشی، یا شاید تنها آثار خود آقای روحالأمین در بیت برگزار شد و در آنجا آقا انگشتری به روحالأمین میدهند. چند روز بعد از دفتر با روحالأمین تماس میگیرند و میگویند آقا گفته فلانی اگر از رنگ نگین انگشتر خوشش نیامد، بگوید یک انگشتر دیگر به او بدهم، چراکه او هنرمند است و هنرمندان به جزئیات حساساند! این را از روایت آقای شهیدیفر میفهمیم که وقتی شهید مصباحالهدی باقری کنی از آقا میپرسد چرا اینقدر برای آرمیتا وقت میگذارید؛ آقا میفرماید او شهادت پدرش را دیده. روایت دیگر میگوید حاجقاسم جلوی آقا، از سر لطف و شوخی به یکی از فرزندان شهدا میگوید هرکول؛ آقا میگویند هرکول آمریکایی است؛ بگو رستم دستان…
یاد علیبنابیطالب نمیافتیم؟ آنجا که با غلامش قنبر به بازار رفت، هر دو پیرهنی خریدند اما پیراهن مولا برازندهتر بود، حضرت لباس نوی خودش را به غلامش داد و فرمود تو جوانی…
مردان بزرگ ذهنشان محدود به کلانترین مسائل سیاسی و اجتماعی نمیماند. در کوران یکی از جنگها، کسی شربت رقیقی به امیرالمؤمنین سلام الله علیه میدهد، حضرت در آن معرکه نفسگیر، از شربت تمجید میکنند و تشخیص میدهند عسلی که شربت را شیرین کرده مربوط به کدام ناحیه است! این از یک ذهن آزاد و جوال بر میآید. از اطمینان به نفس انسانی که هیچ عاملی جز خشیت خدا توان آشفته کردن او را ندارد.
آقا نابغهای بود در امتداد اجدادش. نمیشد دورش زد، نمیشد فریبش داد، نمیشد تطمیعش کرد، نمیشد ترساندش، نمیشد به هیجانش آورد و یا به اصطلاح جوگیرش کرد. نمیشد او را اسیر احساسات کرد، نمیشد او را درگیر خطای محاسباتی کرد. تمام درهای روح او بر روی شیاطین جن و انس بسته بود. نه باطلی برای او تزئین میشد و نه حقی برایش ترسناک جلوه میکرد. نه جهلی داشت که او را به خطا بیاندازد و نه هوشش بستر دور خوردن و کانالیزه شدن او را فراهم میکرد. از دنیا گذشته بود؛ پس به هیچ چیز طمع نداشت، حتی به یک روز بیشتر زنده ماندن در این دنیا. دشمن را دستکم یا دست بالا نمیگرفت، خودی را هم همینطور. از همین است که میدانست کی باید جنگید و کی باید نجنگید. جامعه ایران را میشناخت، «همه جامعه ایران» را. در کنار تمام علوم ظاهری، مشخصا تحت هدایت انواع و اقسام الهامات غیبی بود. آینده برایش همچون گذشته هویدا بود؛ او آینده را هم همچون تاریخ میدانست. صحنه حال برایش روشن بود، به همین علت سردرگم نمیشد.
او را حتی نمیشد کشت. ترور یک رهبر در ۹۰ سالگی نشاندهنده این است که او تا سالها امکان پیادهسازی برنامههایش را داشته و دشمن نتوانسته او را متوقف کند. ترور فرماندهای در کهنسالی نشانگر عدم توفیق دشمن در ترور او در سالهای گذشته میدهد.
تنها واکنش دشمن و استکبار و صهیونیزم در برابر این رهبر بهت بود. آقا طی چهار دهه، یک در بسته بود برای دشمنان؛ کوهی بود آنچنان بلند که صدای جوش و خروش موجهایی که خود را به دامنهاش میکوبیدند، اصلا به قلهای نمیرسید. یاد عظمت مولای او و مولای خودمان نمیافتیم؟ علی بود که پرنده عقلها و فهمها و درکها را هرگز امکان آشیانه ساختن بر فراز کوه عظمتش نبود…

ارسال نظر