اومدند  درِ چادر فرماندهي:

 حاجي مياي عكس بگيريم.

رفت.
□

داشتيم مي رفتيم، صداش زدن.

 حاجي با ما مياي غذا بخوري.

رفت.
□

رو موتور بود. يكي دويد طرفش.

 حاجي منو مي رسوني.

سوارش كرد.
□

كفرم گرفت. بهش گفتم:

 كاوه جون! ناسلامتي تو فرماندهي ..!!

گفت:

دوست ندارم از نيروهام جدا باشم . دوست دارم قدم به قدم با اونا 

 باشم...! كجاشو ديدي؟ صبر كن عمليات بشه .....

هدیه به روح بلند شهید محمودکاوه