بسیجی
هر چقدر تقلا می کردیم، اسمش را نمی گفت.

فقط وقتی با اصرارهای ما مواجه می شد می گفت:بسیجی ام…

پیرمردی گندمگون و چهار شانه بود.

یک بار که برای مرخصی رفته بودم قم، تو خیابان دیدمش.

کنجکاو شدم. دنبالش کردم.رسیدم به یکی از محله های فقیر نشین…

همین که خواست در خانه را باز کند، من را دید.رنگش پرید.

لبخندی زد و با محبت مرا به داخل تعارف کرد.

پیرزنی نابینا به استقبال من امد. پیرمرد گفت:

«همسرم است، تنها فرزندمان که شهید شد،حتی خاکستری هم از جنازه اش نیامد.

مادرش آنقدر گریه کرد که نابینا شد. بعد هم به من گفت:

برو نگذار تا اسلحه ی پسرم زمین بماند.»

پیرمرد چند ماه بعد تو عملیات مفقودالاثر شد.

وقتی برای بردن خبر پیرمرد، به همان محله رفتم

اطلاعیه فوت پیرزن، من را پشت در میخکوب کرد…