سال ها سینمای او را با عنوان سینمای «معناگرا» شناساندند. شاید دلیل اش ساختن فیلم هایی بود که موضوعشان به نوعی به باورها و عقاید دینی گره خورده بود. آن زمانی که او حرف از «حقیقت دین» می زد نگاه های گرفتار در مظاهر به عمق «اینجا چراغی روشن است» به آن اندازه که آن را در «خیلی دور خیلی نزدیک» دریافتند، دست نیافتند. هر چند که او را با عبارت های مرسوم به عنوان یک فیلم ساز دینی که البته لقب ارزنده ای هم برای او بود، دسته بندی کردند اما فهم سینمای او با همه نمونه های معاصر یا کلیشه ای مشهور شده سینمای دینی فرق داشت. دین از نگاه او بیشتر یک امر اعتقادی و یک باور با کارکردهایی در همه شئون زندگی بود که در عرصه های فردی، اجتماعی، سیاسی و ... حرفی برای گفتن داشت و در چند صحنه نمادگرایانه با المان های تاریخ اسلامی، دیالوگ های پرطمطراق و دکورهای کهن خلاصه نمی شد.

دین در سینمای سید رضا میرکریمی، معاصرت دارد. آن زمانی که نگاهش به امر دینی در حوزه فردی پررنگ می شود و اعتقاد پیدا می کند که اگر اخلاق در حوزه فردی رعایت شود، جامعه هم اصلاح می شود «امروز» را می سازد که چون به صراحت منابر مرسوم در حوزه های اخلاقی نیست، به راحتی به الکن بودن متهم می شود و کسی سبکِ جدیدِ سخن گفتنِ سینمای او را بر نمی‌تابد. میرکریمی به گنگ بودن و رودربایستی و حتی بحران تصمیم گیری متهم می شود آن هم درست در روزهایی که مصاحبه های رسانه ای اش صراحتی بیشتر از گذشته دارد. اما درباره این اثر سینمای خود، درست مانند همان قهرمان «امروز» ترجیح نسبی بر سکوت می دهد و کمتر درباره آن حرف می زند و درباره مسائل دیگر سخن می گوید.

حالا با گذشت چند سال و تولید چند فیلم که تم اجتماعی پررنگ تر و قابل فهم تری برای مخاطب نسبتاً کم حوصله و هیجانی پسند امروز سینمای ایران دارند، سید رضا میرکریمی را به عنوان یک فیلم ساز با سبک منحصر به فرد خود در «سینمای اجتماعی» می شناسند. سینمایی به دور از اطفارهای سیاست زده در سینمای اجتماعی که همچنان لایه های عمیق تعامل انسانی در آن ها کالبد شکافی می شود. میرکریمی در «دختر» شبیه به رویه «به همین سادگی» به سطحی از روابط انسانی و درونیات و شیوه تعامل افراد و لطافت های رفتاری بشری توجه کرده است که بی توجهی به آنان عمدتاً شکل دهنده تزاحمات درونی افراد شده است.

همان طور که در «به همین سادگی» ریحانه‌گی زن خانه دار، طبع لطیف، دلمشغولی ها و دلسردی او به رخ مخاطبی کشیده می شود که به سبب تکرار و نزدیکی بیش از حد، دیگر توجه به این ابعاد از وجود زن ندارد و حرف از مسائلی مانند طلاق عاطفی می زند، او بار دیگر متعهدانه به واکاوی خانواده نشسته و هشدارهایی درباره انقطاعِ روابطِ افرادِ خانواده می‌دهد که بر سر ناآگاهی ها یا در مواردی عامدانه مخفی و پنهان است. این بار در «دختر» او از شکاف و لکنت ارتباط میان نسل های گذشته و جدید حرف می زند و دعوت به بازیابی این روابط می کند و شکل دادن مفاهمه و گفتگو برای اصلاح این روند را پیش می کشد. گفت وگوی تفصیلی تسنیم با او را در ادامه می خوانید:

پنهان کاری، مشکلات را مزمن می کند

 اگر خاطرتان باشد در میزگردی که چندی پیش با حضور جنابعالی و سرکار خانم بنی اعتماد و آقای نعمت الله برگزار شد در مورد سینمای اجتماعی ایران و بخش قابل توجهی از سوء تفاهمات و مواردی از این دست صحبت کردیم. امروز علاقمندم سوال اول خودم را در ادامه همان فضا و چارچوب و این بار به بهانه صحبت درباره فیلم «دختر» با صحبت درباره یک فضای کلی درباره جامعه ایرانی طرح کنم. به نظر می رسد که جامعه ایرانی در حال تجربه گونه جدیدی از زندگی است. شیوه و مدل زندگی در یک مرحله گذار قرار گرفته است. با ماشینیزه شدن دنیای جدید و رشد تکنولوژی، فرهنگ مدرنیته هم با سرعت بیشتری به سراغ جامعه ایرانی آمده و در بعضی موارد کارآمدی داشته و در مواردی دیگر تزاحماتی ایجاد کرده است. مدرنیسم خصوصاً در شهرهای بزرگ با سرعت زیادی روز به روز فراگیرتر می شود و گذار به سمت سبک جدیدی از زندگی را شاهد هستیم که فراز و فرودهای خاص خودش را دارد. در مسیر همین گذار، روابط، رفتارها و کونه های جدیدی از تعاملات را درون خانواده و در سطح جامعه شاهد هستیم. به نظر می رسد برای اینکه بتوانیم به دریافت‌های دقیق‌تری برسیم و حتی برای اینکه از بخش قابل توجهی از آسیب ها و تهدیدات جدیدی که بر روابط فردی و اجتماعی ما سایه انداخته، مصون باشیم نیازمند یک بازتعریف و بازنمایی در الگوهای رفتاری و تعاملات خود هستیم. موافقید قدری در این باره صحبت کنیم؟

میرکریمی: این موضوعی که می‌گویید مبتلابه خیلی از جوامع است، قصه سرعت تغییرات در عصر دیجیتال و پس‌لرزه‌هایی که به همراه دارد برای جوامع سنتی، موضوعی است که کشورهای مختلفی تجربه می‌کنند. درمورد کشور ما البته مسائل دیگری به آن اضافه می‌شود که به نظر من بخشی از مشکلات را مزمن می‌کند و مشکلات وقتی به وضوح دیده شوند، ریشه‌یابی و آسیب‌شناسی آنها خیلی ساده‌تر است تا اینکه تبدیل به یک درد مزمن و پنهان شوند.

آن چیزی که در کشور ما و شاید کشورهای مشابه به چشم می‌آید این است که تبلیغات رسمی ما و در واقع موضع رسمی فرهنگی ما با آنچه در واقعیت براساس آمار در جامعه اتفاق می‌افتد، تفاوت آشکاری دارد. این پنهان کاری و به رسمیت نشناختن مشکلات در واقع به پیچیده تر شدن آن ها بیشتر و بیشتر کمک می کند. بسیاری از جوامع سنتی و جوامعی که در آن خرده فرهنگ ها در کوران تغییرات می خواهند استراحت کنند و به راحتی تن به تغییر نمی دهند، با آن دست و پنجه نرم می کنند ولی در مورد ما یک مقداری متفاوت تر است.

«احتیاط‌ بی‌هنگام» که حاصلش می‌شود «اجتهاد دیرهنگام»، کار دستمان می‌دهد/هر نوع تخطی چه کوتاهی چه زیاده روی، نتیجه عکس می دهد

 به تعبیری می توان گفت مقاومت در برابر دیدن این تغییرات و انکار آن، باعث دیده نشدن مشکلات بعدی هم شده است. این مسائل بخشی از واقعیت های زندگی امروزی شده و همه هم بر وجود آن صحه می گذاریم اما گویا قاطبه دستگاه ها و رسانه های رسمی تمایلی به بررسی و بحث درباره آن ندارند.

میرکریمی: به نظر من به هرحال ما یک جامعه ای داریم که در رسانه‌های ملی و رسمی آن مقدار زیادی تک صدایی وجود دارد و عملاً مواضعی آنجا اعلام می‌شود، که انگار مواضع نظام است و نظام باید از آن دفاع کند در حالی که خیلی از اوقات اینطور نیست. به عنوان مثال در چینش اخبار و به رسمیت شناختن مشکلات و اعتنای به آنها، یک کج‌سلیقگی در نظام رسانه‌های رسمی ما وجود دارد. بخشی از آن به احتیاط‌های کاملاً بی‌مورد برمی‌گردد و بخشی از آن اجتهادِ شخصیِ غلطی است که از عرف و شرع داریم. این احتیاط های بی مورد و اجتهاد های سلیقه‌ای باعث می‌شود ویترینی بسازیم که محصول داخل آن خیلی همخوانی با ویترین ندارد. «احتیاط‌ بی‌هنگام» که حاصلش می شود «اجتهاد دیرهنگام»، همیشه کار دستمان می‌دهد. درست وقتی که باید به یک موضوع بپردازیم پنهانش می‌کنیم و وقتی دنبال راه حل می‌گردیم که دیگر تبدیل به یک موضوع پیچیده شده است و به حوزه‌های اطراف خودش هم آسیب زده است. مثلاً موضوعاتی مثل حجاب و روابط خانوادگی بحث‌هایی است که خیلی، مبنایی در بحث‌های خبری ما ندارند. همیشه هم وقتی مسئولان تلویزیون عوض می‌شوند، می‌گویند که ما این حوزه را بهبود می‌بخشیم و درست می‌کنیم ولی ظاهراً تبدیل به یک عرف ماندگار شده و نمی‌توانند تغییر دهند. همه این‌ها از یک مجموعه احتیاط‌های نابهنگام و بی‌مورد ناشی می‌شود که بعضی وقت‌ها حد و حدود شرعی را نه براساس موازین شرع بلکه بر اساس سلایق خود افزایش می‌دهد و به افراطی دست می‌زنیم که ماهیت معنا و هدف را دستخوش تغییر می‌ کند.

تا وقتی مدیر با لنز رفع تکلیف به مشکلات می‌پردازد، هنرمند مجبور است زنگ خطر را فشار بدهد

به حیطه‌ای که مربوط به ما نیست ورود می‌کنیم در حالی که ما مأمور قانونگذاری در آن حیطه نیستیم؛ حدود شرعی را افزایش می‌دهیم. با این خوش بینی که این سختگیری که ما انجام می‌دهیم باعث افزایش تاثیر و ماندگاری بیشتر ارزش ها خواهد شد در حالی که در عمل و به تجربه سالیان به ما ثابت شده که هر نوع تخطی چه کوتاهی چه زیاده روی، نتیجه عکس می دهد. این یک تجربه تاریخی است که ظاهراً نمی‌خواهیم از آن عبرت بگیریم.البته این احتیاط کاری صرفا به روحیه رفع تکلیف مسئولان برمی‌گردد نه بینش علمی و مدیریتی. تا وقتی مدیران با لنز رفع تکلیف به مشکلات می‌پردازند، هنرمند مجبور است زنگ خطر را تا آخر فشار بدهد!

 هر جامعه ای زمانی که در برابر مدرنیسم قرار می گیرد به اقتضای فرهنگ و آداب خود با مسائلی جدید مواجه می شود. در جامعه ما هم به شکل های گوناگونی این مسائل در حال بروز است. اما طبق گفته شما یک دلیل اینکه به این مسائل پرداخته نمی شود می تواند سیاست برخی رسانه ها به واسطه هراس از این موضوع باشد که آسیب هایی که در این میان بروز می یابد، به کلیت نظام تعمیم پیدا کند. که البته به نظر می رسد قدری تاریخ مصرف آن گذشته است. اما به هر حال رسانه هم، همه ماجرا نیست. این کتمان یا عدم پرداخت به این مسائل در محافل آکادمیک ما هم دیده می شود. غیر از چند مورد محدود عموماً این طور است که این مباحث کمتر مورد بحث و بررسی قرار می گیرد. از این نظر شاید فیلمساز خیلی جلوتر است. به عنوان یک کارگردان سینمای اجتماعی ارزیابی شما از فضای دانشگاهیان چیست؟ این موضوع را با ایشان به گفتگو نشسته اید؟ با توجه به موضوع فیلم تان به سراغ اساتید جامعه شناسی و روانشناسی رفتید؟

میرکریمی: در مورد ورود دانشگاهیان و جامعه شناسان باید ببنیم چقدر زمینه ورود موثر برای آنها در جامعه فراهم است. آیا اصولا در سیاست گذاری کلان ما در حوزه‌های مختلف به تحقیقات جامعه شناسی و آکادمیک توجه می شود یا نه؛ همیشه کار عموم جامعه دانشگاهی ما این شده است که هشدار بدهند در مورد این که یک چیزی از حدش فراتر می‌رود. این مسئله موجب شده نقش پیشگیرانه و برنامه ریزی در این زمینه را از دست بدهند و صرفاً آنالیزورهایی بشوند که علائم خطر را رصد می کنند و راجع به آنها صحبت می کنند و البته بعد از واقعه پیدایشان می شود.

 آنچه در فضاهای آکادمیک به عنوان مسئله و مشکل اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرد تا حد زیادی هنوز به همان آسیب های سابق که یواش یواش رنگ کلیشه هم گرفته مانند فقر و اعتیاد و ... محدود می شود. چه اینکه در این زمینه هم کاری به آن صورت نشده است. اما هستند جامعه شناسانی که معتقدند اساساً آسیب های اجتماعی فراگیر در آینده چیزی فراتر از این قواره است. چیزی مانند انباشت غرایض جنسی و... در آینده می توان گونه های عجیب و غریبی از روابط را شکل بدهد و همان مسائلی که این روزها کشورهای دیگر با آن چالش دارند و یا بالاجبار آن را پذیرفته اند، را روزی بر سر ما بیاورد. وقتی گونه زندگی در حال تغییر است، آسیب ها هم در مرحله گذار هستند و ما با پدیده های عجیبی مواجه خواهیم شد کما اینکه در سال های اخیر سطحی از این روابط را در قالب هم باشی، ازدواج سفید و ... مشاهده می کنیم.

به نظر من بخشی از این ممکن است کم کاری دانشگاهی باشد ولی بخشی از آن حتماً به این برمی گردد که ساختار مدیریتی کلان جامعه ما کمتر به علائم و نتایج تحقیقاتی از این دست توجه کرده به همین دلیل نقششان مفید نبوده شاید تبدیل به یک تنبلی فرهنگی شده است. نگاهمان باید عوض شود. آسیب‌های اجتماعی در نگاهکلان مدیریتی نوعی بیماری‌اند که فرد مبتلا به باید معاینه و درمان شود. البته حتما اشتباه و خطا و گناه هم هستند ولی اینها در تحلیل مشکلات تاثیری ندارند.

در حال پوسته‌سازی و ویترین سازی برای جامعه هستیم

ما همیشه از حوادث عقب بودیم. من یادم هست که روزی که من «زیر نور ماه» را می‌ساختم اصلاً بحث «زیر نور ماه» خیلی بحث روز قلمداد نمی‌شد. حتی آن زمان خیلی ها «اینجا چراغی روشن است» -که به لحاظ محتوایی در مورد عمق دین و چالش فهم از دین حرف‌ می‌زد - را پس زدند. اما حرف این فیلم خیلی زود تبدیل به حرف مهم جامعه شد و همینطور «خیلی دور، خیلی نزدیک» یا «به همین سادگی» که آن ها هم باز مورد طعنه قرار گرفتند. می گفتند الان چقدر  مسئله زنان خانه‌دار و دغدغه‌ها و خلأهای عاطفی موضوع روز ما است.

در حالی که می بینیم، دامنه و فراگیری موضوع این فیلم یعنی مسأله «طلاق عاطفی» روز به روز در حال بیشتر شدن است.

آمارها نشان می‌داد که ما آبستن خطرات خیلی مهمتری در آینده نزدیک در افزایش آمار طلاق هستیم و خیلی از مسائل مشابه که خانواده را متزلزل می‌کند در پیش است. ما به موقع فیلم ساختیم ولی انگار جامعه این پذیرایی را ندارد و سیستم هم به خاطر همان غفلتی که اتفاق می‌افتد، بی توجه است.رسانه ها و تریبون های رسمی ما در حال پوسته‌سازی و ویترین سازی برای جامعههستند و این فضا اجازه اینکه واقعیات، عریان بیان شوند را نمی‌دهد.

رهبری گفتند«شبیخون فرهنگی»؛ برخی گفتند «توهم توطئه» است/خاکریزهای فرهنگی را شبانه از دست دادیم

ما اصولاً در شناسایی مشکلات اجتماعی‌مان خیلی با تأخیر روبرو می‌شویم. در اواخر دهه 60 خطیب نماز جمعه تهران راجع به مسئله ازدواج موقت و اینها صحبت می‌کرد و چند هفته‌ای که ما هر دفعه نماز می‌رفتیم و گوش می‌کردیم برای فردی مثل من که آن موقع دانشجو بودم این سوال پیش می‌آمد که الان چه ضرورتی دارد که راجع به این مباحث صحبت شود. حتی یک روز که خطبه‌ها تمام شد گفتند که دیگر راجع به این موضوع صحبت نمی‌کنم به خاطر اعتراضات شدیدی که شده است. خطیب جمعه گفت:" من یک دهه بعد را می‌دیدیم و پیش بینی می‌کردم و راجع به یک دهه آینده صحبت می‌کردم حالا که فشار هست، صحبت نمی‌کنم."

در این حوزه تک صداهایی بود که به آن ها هم توجه نشد و برهه‌ای که رهبری نظام راجع به شبیخون فرهنگی صحبت کردند، برخی گفتند این یک «توهم توطئه» است و سال‌ها گذشت  تا ما فهمیدیم دیگر در عرصه فرهنگ خاکریزی برایمان نمانده است. خاکریزهای فرهنگی را شبانه از دست دادیم و نفهمیدیم کجا باختیم.

از این استئنائات و رصد کردن های استثنائی بگذریم، بافت نظام ما متأسفانه خیلی درگیر روزمرگی خودش است و تعدد انتخابات‌ها که یک مقدار آفت جامعه ما شده و بیش از اینکه دموکراسی با خود بیاورد ما را مشغول یک «بازی با دموکراسی» کرده جلوی هر نوع کار درازمدت را گرفته است.

فعالیت های گرایش‌های مختلفی که متأسفانه منافع جناحی‌شان را به منافع ملی ترجیح می‌دهند باعث شدند که ما همیشه در حال برطرف کردن مشکلاتی باشیم که پیشینیان درست کردند. حرکت رو به جلوی آشکاری نمی‌بینم، اگر هم حرکتی هم باید باشد بنظرم امروز باید در حوزه اقتصاد باشد و به نظرم اقتصاد به شرطی می‌تواند به اهداف بلند خود دست پیدا کند که زیرساخت‌ها و پیوست‌های فرهنگی را قبلاً فراهم کرده باشد و پیش نیازهایش را داشته باشد. ما به پیش‌نیازهای فرهنگی در امر توسعه توجه نکردیم.

 تا اینجای بحث به این نتیجه نزدیک شدیم که اگر مواجهه واقعی با امر جدید اجتماعی نداشته باشیم می تواند در آینده نزدیک، مشکلاتی خیلی جدی‌تر با فراگیری بالاتری برای جامعه ایجاد شود.  برای نمونه در همین قضیه کنترل غریضه جنسی که شما به سخنرانی آن خطیب جمعه اشاره کردید، با اینکه دین می توانست توصیه مشخصی در این زمینه داشته باشد اما به دلیل تسلط عرف، از آنجایی که تنها هنجار پذیرفته شده برای این ماجرا ازدواج بوده و به دلایل متکثری امروز با کاهش نرخ آن مواجه هستیم، در نتیجه اکنون با نا به هنجاری هایی در این زمینه روبرو هستیم که در تنافر با شرع و عرف هستند. نتیجه تلخ اینکه بعضی مواقع برخورد بد حتی بیشتر از بایکوت می تواند به بغرنج تر شدن ماجرا کمک کند. گزارش ها و آمارهای بدون کارکرد هم به شکلی دیگر بر تلخی ماجرا اضافه می کند.

میرکریمی: می‌شود دو جور برخورد فرهنگی با این مسائل داشت. یک برخورد فرهنگی که یک مقدار هم در سینمای ما همه گیر شده، ساختن فیلم‌های منتقد است. فیلم‌هایی که به آمارها توجه دارند، به واقعیات توجه دارند، جای خالی اطلاعات درستی که در رسانه‌های رسمی کمتر دیده می‌شد را پر می‌کنند و بیشتر جنبه هشداردهنده دارند و البته خاصیتشان خیلی خاصیت محدودی است که به زمانه و دوره خودش محدود می‌شود. مخاطبش می‌تواند عام باشد، تأثیرش دراز مدت نیست و یک کار ایجابی انجام نمی‌دهد. در واقع جاهای خالی را به ما نشان می‌دهد.

زنگارزدایی از عواطف انسانی، از بیشتر شدن شکاف در جوامع بشری می‌کاهد

این شکل از مواجهه در سینمای جهان نیز شناخته شده است، جنس نقد اجتماعی برخاسته از تفکر چپ عدالت‌خواه است؛ نمونه آن را در سینمای نقاط مختلف دنیا می‌توانیم ببینم که به کرامت انسانی و ظرفیت‌های خاموش عواطف و اخلاق و فطرت انسانی کمتر توجه دارد و بیشتر توجه به جبر اجتماعی و استیلای سیاسی دارد و اینکه انسان‌ها در آن جبر نومیدانه محکوم به گناه و اشتباه هستند.

برخی از آثاری که به این شکل تولید می شوند تا حد زیادی رنگ و بوی سیاسی هم به خود می گیرند.

مدل دیگری هم وجود دارد که باز هم سابقه خوبی در سینمای جهان دارد، مدلی است که به اینکه واقعیات چقدر تلخ هستند و آمارها چقدر سهمگین و واقعی اند و چه کمین‌گاه‌هایی در پیش رو است، آگاه هست اما روی ظرفیت اصلاح گر خاموش آدم‌ها حساب باز می کند و قایل به برتری اراده انسانی در تنگناهای اجتماعی و یا سیاسی است و تلاش می کند با زنگارزدایی از عواطف انسانی و تقویت ویژگی‌هایی مشترک انسانی روابط صحیح و درستی را پایه گذاری کند که از بیشتر شدن شکاف در جوامع بشری بکاهد.

این مدلی است که من به آن علاقمندم. من سراغ فیلم‌هایی نرفتم که اتفاقاً خیلی مستند به آمارهای عریان اجتماعی می پردازند. من به این آمارها اشاره می‌کنم ولی خیلی پرده برداری نمی‌کنم از آنچه در حال اتفاق است.

معمولاً شخصیت‌های قصه هایم در آستانه بحران هستند و هنوز در لبه تصمیم‌گیری هستند، من خیلی دوست دارم که تصمیم‌گیری و بحران در سینمای من متعلق به زمانی باشد که تماشاچی از سالن بیرون می‌رود. به نظر من کار تربیتی و فرهنگی و کاری که بخواهد با عواطف و درونیات آدم‌ها کار داشته باشد. برخلاف آن تفکر انقلابی چپ که خیلی زود می‌خواهد از بالا همه چیز تغییر کند، من فکر می‌کنم که این قاعده و کف جامعه است که سازنده است. خود مردم باید تغییر کنند تا چیزی تغییر کند وگرنه اتفاقی نمی‌افتد.

در «به‌همین سادگی» این کار را کردم، هنوز اتفاقی نیفتاده و در آستانه آن هستیم. در «یک حبه قند» هم هنوز در آستانه هستیم و تصمیم گرفته نشده و در آخر هم گرفته نمی‌شود. همین طور در «دختر» هم ماجرا به همین شکل است. دختری که من راجع آن صحبت می‌کنم یک عصیانگر نیست، پرده‌ای بین او و پدرش دریده نشده است. او در واقع در گیرودار بازیگوشی دخترانه و یک سرپیچی خیلی کوچک کودکانه است و در همین بین قصه و سرنوشت جوری رقم می‌خورد که لبه‌های تیزتری پیدا می‌کند و ما می‌فهمیم که این دختر که الان به نرمی یک سرپیچی انجام می‌دهد در آن بخش پنهان وجودش در مقابل پرسش رفتن یا ماندن دچار تردید می شود. نشانه های یک عصیان پنهانی یا به تعبیری زیر خاکستر در وجود او هست که اگر الان که وقت پیشگیری است به فکر پرکردن این فاصله نباشیم بعداً از دسترس خارج می‌شود.

فضا تغییر کرده؛ بچه‌های ما خیلی در سنین پایین‌تری از تجربیات ما عبور می‌کنند

 چند فیلم اخیر شما بر خانواده تمرکز ویژه دارد. به نظر می رسد با تکیه به بحث های فوق می توان به این نتیجه رسید که امروز یک بیماری مزمن سراغ خانواده ایرانی آمده است. شکلی از انقطاع روابط را بین ارکان خانواده و فرزندان شاهد هستیم. نافهمی ای در میان اعضای خانواده وجود دارد و اکنون اشکالی از آن بروز یافته است. در «دختر» انگار که پدر حرف فرزندش را نمی‌فهمد در صورتی که قول عامیانه این است که شما در کانون خانواده اوج روابط را می توانید میان دختر با پدر شاهد باشید. انگار مدل جدیدی از زندگی به وجود آمده و بر اساس آن همه با هم به نوعی بیگانه شده اند. عوامل بیرونی خیلی توانسته بر این روابط درون خانه تأثیر بگذارد. طرح پوستر فیلم و آن ماهی بر روی لب های دختر به نوعی تداعی کننده این است که حرف این دختر مانند ماهی که وقتی حرف می‌زند، کسی نمی شنود و نمی ‌فهمد، قابل شنیدن نیست. تعامل پدر و دختر دیگر به آن شیوه سابق و یک طرفه نمی تواند ادامه داشته باشد و گویا این شیوه خسارت هایی هم برای دو طرف مانند زندگی خواهر پدر با بازی خانم زارعی داشته است. انگار امروز روابط ما نیازمند یک مفاهمه دو طرفه است. بروز رسانه های پست مدرن هم به نوعی زمینه تحمل همدیگر را کاهش داده و افراد کاملاً خود بیناد پیش می روند و ترجیح می دهند صدای مخالف خود را ساکت کنند. حالا در این شرایط، شما در دختر حرف از یک ضرورت برای مداقه بیشتر در شیوه روابط و تعاملات خانواده می زنید.

میرکریمی: تفاوت کنترل و مدیریت در یک طرفه و دو طرفه بودن آن است. در بحث مدیریت، داده‌ها را از طرف مقابل می‌گیرید با هم و برای برنامه ریزی مشارکت دارید. اما واقعیت این است که ما در فضای مجازی داریم غرق می‌شویم و فضای مجازی کاری کرده است که بچه‌های ما خیلی در سنین پایین‌تری از تجربیات ما عبور می‌کنند یعنی حداقل احساس می‌کنند که از تجربیات ما عبور کردند و این علم کاذب و اطلاعات کم عمقی که به اسم دانش توسط فضای مجازی پراکنده می‌شود یک بی‌سوادی عمومی را دامن می‌زند. من به عنوان مخالف فضای مجازی صحبت نمی‌کنم، فضای مجازی یک فرصت است که می‌شود، از آن درست استفاده کرد ولی این احساس استغنا و بی نیازی از دانش و تجربه دیگران و اینکه به لحظه می‌توانند آن چیزی که می‌خواهند داشته باشند، فارغ از اینکه مستندات و پیوست آن چیزی که بدست می‌آورند چقدر جدی و دقیق است و چقدر عمق دارد و چه تجربه‌ای پشت آن خوابیده است؛ باعث شده که بیش از پیش اعضای خانواده از همدیگر بی‌نیاز شوند و شکاف خیلی سریعتر اتفاق می‌افتد.

نسل دهه 70 حرف‌هایی دارند اما آن را پنهان می کنند/ مدیریت این فضا، سخت تر از تعامل با دهه شصتی هاست که معترض اند

به تعبیری این آدم ها، مبتلا به یک آسیب اجتماعی هستند آن را از ظاهرشان به هیچ عنوان نمی توان شناخت.

میرکریمی: بله خیلی سخت این شناخت اتفاق می افتد.

 این فضا در واقع غیرواقعی است و حتی با اینکه خود فرد بر مشکل و چالش درونی اش آگاه است اما خود را به فرمی دیگر بزک کرده و جلوه می دهد که می خواهد باشد. همه چیز فانتزی شده و در نتیجه اوضاع خیلی سخت تر می شود چون با خودِ واقعیِ افراد مواجه نیستیم.

میرکریمی: همینطور است! مخصوصاً در کشور ما وقتی شرایط به گونه ای می شود که آدم‌ها یاد می‌گیرند که دو رو داشته باشند. در فضای رسانه‌ای یک رو یا صورتی از خود به نمایش می گذارند که با گوشت و پوست لمس نمی کنیم. در فضای جامعه هم می بینید که آدم ها با هم فاصله دارند و رفتارشان دو گونه می شود و در همچنین شرایطی نسلی تربیت می‌شود که شما را نمی فهمد.

از دست دادن انسجام اجتماعی تلخ تر از اعتیاد، طلاق و دیگر آسیب های اجتماعی است

بخش زیادی از نسل دهه 70 مثل دهه 60 معترض نیستند. این به آن معنا نیست که حرفی ندارند بلکه آن ها اطلاعاتشان را پنهان می‌کنند، تظاهر به مطیع بودن می‌کنند ولی اصلاً دنیای شما را قبول ندارند. ممکن است افکار و دنیای شما را قبول نداشته باشند اما فرقشان با دهه 60 این است که حوصله بحث کردن در این باره را ندارند و تقریباً مطمئن شده اند که هرچی که خودشان می‌گویند درست است. مدیریت این فضا سخت تر از فضای دهه شصتی هاست که معترض بودند و به چالش می‌کشیدند؛ وقتی بچه‌ها چیزی را به چالش نمی‌کشند، اصولاً در مباحثی مثل مباحث ایمانی یا اعتقادی و ارزش‌هایی که برای نسل قبل ارزش‌های خیلی سفت و سختی است دچار شک و تردید هستند و حتی حاضر نیستند شکشان را با شما به اشتراک بگذارند. در این شرایط راه‌های ارتباط تقریباً بسته است شما نمی‌دانید ازکدام راه باید وارد شوید.

چه می شود کرد؟ فاصله روز به روز بیشتر می شود. آن صحنه چالش جدی عمه با پدر در فضا آشپزخانه و پاک کردن ماهی، در حقیقت می تواند دعوت به تأمل درباره این ماجرا و لزوم تغییر نگرش ها باشد. شاید گام اول برای جلوگیری از این «بحران» و «شکاف خانوادگی» می تواند «گفتگو» باشد. چه اینکه پدری از نسل همین پدر در فیلم به نمایش گذاشته می شود که توانسته این رابطه را با دختر خود به نحو پسندیده تری برقرار کرده و او را دلبسته کانون خانواده و البته آگاه در برابر مسائل نگه دارد.

میرکریمی: مسئله مهمی که به آن کمتر توجه شده است، این است که اعتیاد، طلاق و دیگر آسیب های اجتماعی، همه و همه تلخ است. اما از این ها تلخ تر این است که ما انسجام اجتماعی خود را از دست بدهیم. چرا که اگر پیوستگی را از دست بدهیم، باختیم. این انسجام در اجتماع کوچک یعنی برگشت به خانواده. پدر و دختر در اوج چالش و تنش باید به خانواده برگردند. این برگشتن، راه حل  ساده بسیاری از مشکلات است.