اینجا سال هشتادویکه...

و تو میخوندی ...ماهم باتو ...

وما همیشه با هم میخوندیم...

میخوندیممم...باهم...

آزادگی

نمیشه غصه مارو

لیلا

به سکوت سرد زمان

آسمون ابرا تو بردار و برو

بهار من گذشته شاید

مرغ سحر

موسم گل

در آسمان عشق من

چقدر ترانه ، چقدر خاطره، چقدر زندگی...

وقتی به این لحظه‌های سرشار فکر میکنم گرچه بغض راه نفسمو میبنده ولی چقدر خوبه، چقدر نابه و چقدر ناگفتینیست دختر تو بودن...

دختری که پدر ، رفیق و مرشدش را همزمان با هم داشت... و داره.. .

حتی توو خواب و رویا...

و ۱۴ مرداد روزیست که بزرگترین و واقعی‌ترین مرد جهانِ من چشم گشود...

یادِ چشمای تو بابا همیشه سرمستی مضاعف دارد برایم...

طلوع چشمانت بر من، بر هستی من متبرک باد

زادروزت مبارکم بابا

#انوشیروان_ارجمند

ومن دلتنگ‌ترینم...