به گزارش پارس نیوز، 

هشت ساله بودم که پدرم را از دست دادم، آنچه از پدرم بصورت سایه ای کمرنگ در ذهنم باقی مانده، صندلی چرخداری است که همیشه رویش می نشست و سر مرا که پیش پایش زانو میزدم، روی پاهای بی حس و فلجش گذاشته و با دستهای مهربانش موهایم را نوازش می کرد.

اکنون که آن روزها را بعد از گذشت سالیان دراز، به یاد آورده و صورت مهربان پدر را در پیش چشمم تصور می کنم، بار دیگربا کوهی از غصّه ها به یاد چشمان همیشه نگران پدرم می افتم، امّا چه سود که آن روزها ، غرق در عوالم کودکی بوده و هیچ چیز را آنگونه که باید حس نمی کردم.

آخرین تصویری که از پدرم به یاد دارم، صورت خونین و پیشانی شکاف برداشته اوست! آن روز در طبقه اول خونمون نشسته و تلویزیون نگاه می کردم، که صدای پدر را از طبقه بالا - که به دلیل بیماری اعصاب، زندان همیشگی اش بود - شنیدم که یک ریز مادرم را این گونه صدا می کرد:"اکرم! کجایی اکرم! چرا این داروی لعنتی منو نمی آری!؟»

در همان حال که چشم به تلویزیون دوخته بودم، گفتم:"مامان رفته بیرون بابا جون" و در این لحظه بود که پدربا عصبانیت مشتش را کوبید روی ویلچرش و خواست برگردد و به طرف اتاقش برود که ناگهان صندلی چرخدارش به سمت عقب راه افتاد و پدر که هنگامی که داروهایش را دیر می خورد، به سان دیوانه ها به تمامی کنترلش را از دست می داد، قبل از اینکه بتواند نرده ها را بگیرد یا ترمز صندلی اش را بکشد، به راه پله هایی که طبقه اول را به دوم متصل می کرد، رسیده و با همان صندلی به پایین سقوط کرد .

هنگامی که به بالای سر پدر، رسیدم خون تمام سر و صورتش را پر کرده بود و جای حرف زدن، تنها صدای خرخر از گلویش به گوش می رسید.

من که بسیار ترسیده بودم، در حالی که اشک می ریختم، شتابان به سراغ همسایه ها رفتمتاشاید بتوانم کمکی بیاورم ، امّا ناباورانه پدر قبل از رسیدن کمک، برای همیشه ما را تنها گذاشت و به سوی سرزمین مرگ پر گشود.

با دیدن پیکر بی جان پدر، چنان جیغی کشیدم که تمام وجودم به لرزه افتاد و به گونه ای شوکه شده بودم که هر چند ثانیه یک بارهنگامی که لحظا ت پایانی جان دادن پدر را به یادم می آوردم، بی اختیار جیغی کشیده و تمام بدنم چونان بیدی شروع به لرزیدن می کرد!

چیزی در حدود دو هفته، پیوسته همین شرایطبرمن حاکم بود، دو روز اول که در بیمارستان و تحت نظر پزشک بودم، بعد نیز به پیشنهاد مادرم، برای اینکه به دلیل شرکت درمجلس ترحیم پدر ، حالم وخیم تر نشود، به خانه دوست مادرم رفتم و به این ترتیب،به غیر از مجلس چهلم پدر، نتوانستم درهیچ یک از مراسم دیگر او، شرکت کنم.

در عالم کودکی هر وقت به عمو فرخ، دوست صمیمی پدرم ، فکر می کردم، خدا را شکر می کردم که پس از مرگ پدر، او را برسر را ما قرار داده، زیرا اگر او نبود خدا می داند که چگونه بسیاری از مشکلاتمان را می توانستیم،حل کنیم.!؟

مادرم می گفت که عمو فرخ با پدرت یک مغازه داشتند، که از مدّتها پیش با هم شریک بودند، بعد از مرگ بابات این مرد که خدا عمرش بده، مثل سابق و سر ماه، سهم پدرت رو تا ریال آخر، به ما میده، که اگر او را نداشتیم معلوم نبود توی این شهرغریب می توانستیم چه کار کنیم!؟

عمو فرخ واقعا مهربان بود، او به گونه ای مرا دوست داشت که حتّی در مدرسه نیز همکلاسهایم فکر می کردند که او پدر من است. هر چیزکه می خواستم برایم می خرید و حتی در بسیاری از اوقات نیز با مادرم بر سر من دعوا می کرد!

اما هر چه از دوران کودکی دور و بزرگتر شده و به روزگار نوجوانی رسیدم، یک سوال همیشگی برایم باقی مانده بود وآن این بود که چرا عمو فرخ با ما زندگی می کند؟!

پانزده ساله بودم که برای اولین بار این سوال را از مادرم کردم و او این گونه به من پاسخ داد که او به خواهش من این کار رو می کنه! اما هنگامی که بزرگتر شده و می تونستم بد و خوب را به راحتی تشخیص دهم، یک روز از مادر پرسیدم که مادرجان چرا شما با عمو فرخ ازدواج ‌‌نمیکنی!؟

اما مادر درحالی که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان دهد، چنین به من پاسخ داد که واسه چند دلیل، اوّل اینکه عمو فرخ ات به مانند برادر منه و دوم اینکه من بعد از مرگ پدر خدا بیامرزت، با خود و خدای خودم عهد کرده ام که خود را به تمامی وقف تو کرده و هرگز هیچ مردی رو بجای پدرت بالای سر تو نیاورم!

و دیگر اینکه، عمو فرخت، سالها قبل و پیش از مرگ پدرت، صاحب زن و یک دختر بوده، که متاسفانه ، در یک تصادف دلخراش ناگهانی،آنها رواز دست میده و بعد از آن حادثه تلخ،به مانند خود من دیگه نمیتونه و نمیخواد کسی جای زن مرحومش رو بگیره! حالا همه چیز رو فهمیدی!؟

آن روز دلایل مادر را فهمیده و در ضمن دلم به حال او سوخت که با فدا کردن خود، نمی خواست من زیر دست ناپدری بیفتم.

پس از اینکه دیپلمم را گرفتم، خواستگاران زیادی داشتم، اما به دو علت هرگزتصمیمی برای ازدواج نداشتم، اول اینکه مادرم قصه های بسیار تلخی از زندگی دخترانی که پس از ازدواج بدبخت و سیاه بخت شده بودند، برایم تعریف می کرد ودیگر اینکه هر چند سال یکبارهم که مهر یک مردی به دلم می نشست، پس از آنکه تحقیقات عمو فرخ را درباره خواستگار مورد نظر شنیده و برایم روشن می شد که او چه گرگی است، به تمامی از فکرکردن ازدواج دلسرد ومایوس می شدم.

در طول آن سالها بیشتر اوقاتم را فقط با نواختن ساز سه تار پر می کردم. صبح تا شب گوشه خانه نشسته و پیوسته ساز می زدم به گونه ای که دچار افسردگی شده و برای رهایی از غم وغصّه زندگی به پیشنهاد یکی از دوستانم گاه گاهی به صورت پنهانی و به دور از چشم دیگران از قرص های روان گردان استفاده می کردم. دیگر به تدریجداشت باورم می شد کههیچ مردی تا پایان عمر شریک زندگی غم بارم نخواهد شد!

تا این که هنگامی که در یک روز بهاری سوار ماشین مادرم بودم، با یک اتومبیل تصادف کرده و چون من مقصر بودم، قرار شد با یکدیگر به بیمه رفته تا خسارت آن مرد را بدهم و درهمان جا بود که ناباورانه برای نخستین بار با مرد رویاهایم ، نادر، آشنا شدم.

مردی سی و سه، که فقط به خاطر نگهداری از مادر پیرش، با اینکه تحصیلاتش را نیز تمام کرده بود ، تا آن زمان راضی به ازدواجبا هیچ دختردیگرینشده بود. او که احساس کرد من به تنهایی نمی توانم مشکلم را حل کنم، طی آن سه روزی که به بیمه می رفتم، با تلاش فراوان دنبال کارهایم را گرفت واین گونه بود که احساس کردم، بسیار به او علاقه مند شده ام.

همه چیز خیلی سریع و اتفاقی بود و ناگهان مهر هر دویمان به دل هم نشست تا این که در روز آخر که دیگرکارهای بیمه خودرو تمام شده بود، آدرس خانه مان را گرفت، تا به خواستگاری ام بیاید، که آمد!

اما بازهم طبق معمول پس از انجام تحقیقات، مادر وعمو فرخ او را شایسته ازدواج با من ندیدند. این بار امّا موضوع برای من بسیار فرق داشت ، زیرا من برای اولین بار به مردی از ته دل علاقه مند شده و او را تاحدودیمی شناختم.

به همین دلیل برای نخستین بار جلوی آنها ایستاده و به مادرم گفتم که من خودم در مورد نادربسیار تحقیق کرده و فهمیده ام که برخلاف گفته شما، نادر بسیار پسر خوبیست و من او را دوست دارم.

سپس با بغضی خفته در گلو با نگاهی خیره به مادر گفتم که مادر شما چرا دوست نداری که من ازدواج کنم!؟

وقتی این حرف را زدم، مادرم فقط خندید وبا ریشخندی معنا دار به من گفت که تو دیوونه شدی دختر! من همیشه آرزویم بوده که تو ازدواج کنی، اما با یک آدم درست و حسابی!

پس از گذشت روزها، سخنان اختلاف آمیز من و مادرهمچنان ادامه داشت و در این میان عمو فرخ نیز مانند یک پدر فداکار سعی داشت به من بفهماند که نادربه هیچ عنوان شایسته من نیست. امّا من که پیوسته هر روز چند ساعتی را به صورت حضوری یا تلفنی با نادردر تماس بودم، روز به روز به او علاقه مندتراز گذشته می شدم.

تا این کار به جایی رسید که یک روز نادر به من گفت که نگین چرا مادرت دوست نداره تو ازدواج کنی!؟ و من که خودم نیز علتش را به درستی نمی دانستم، چاره ای به جز سکوت نداشتم.

همچنان رابطه من و نادر ادامه داشت تا این که یک روز او به من گفت که نگین، من فکر نمی کنم مشکل تو و خانوادت به همین سادگی ها باشه، چون که امروز عمو فرّخت به سراغ من آمد و خیلی محترمانه به من حالی کرد که یا پنجاه میلیون تومان می گیری و دست از سر دختر ما برمی داری و یا بد خواهی دید!

نادر که بسیار پسرشجاع و کنجکاوی بود، به من قول داد که با تلاش خود به حقیقت ماجرا رسیده و من را از سر در گمی وبرزخی که درآن گیر کرده بودم، نجات دهد.

روزها همچنان در حال گذر بود تا این که یک روز در کمال ناباوری دریافتم که نادر دراثر یک سانحه تصادف وحشتناک فوت کرده است! با شنیدن خبر مرگ او دچار شوک شدید عصبی شده و تا مدّتها ، تحت درمان قرا داشته وانواع فرص های رنگارنگ عصبی را مصرف می کردم.

تا اینکه پس از تحقیقات پلیس که به مرگ نادر مشکوک شده بود، مشخص شد که نادر پس از تحقیقات فراوان، درباره خانواده من، با براساس نقشه شوم مادرم و توسط فردی که عمو فرخ او را با گرفتن مبلغی پول اجیره خود کرده، در یک تصادف ساختگی به قتل رسیده است.

بعدها نیز دریافتم که مغازه ای را که عمو فرخ سالها دریکی از مناطق گران قیمت شهرمان ،در آن مشغول به کار بوده وهمچنین منزلمان، برابر وصیت پدرم، متعلق به تنها دخترش یعنی من، بوده است.

بنابراینمادرم وعمو فرخ کههمواره فکر می کرده اند که ممکن است که با وارد شدن هرگونه مردی به عنوان همسر به زند گی من ، منافع مالیشان به خطر بیفتد، به همین دلیل، پیوسته با ازدواج من مخالفت کرده و هنگامی که تلاش بی قفه نادر را برای آشکار ساختن پنهان کاری خود دیده اند، قصد جان او را کرده و نادر را با نقشه شوم قبلی خود به قتل رسانده اند.

آری!شاید اگر مادرم اندکی حقایق را آنگونه که بود می دید و روند زندگیمان را اینچنین بازیچه هوسهای شرم آورد خود نکرده بود، اکنون من نیز به چنین سرنوشت ناگواری دچار نشده و با ازدواج بهنگام می توانستم، دربسترکانون خانواده ای گرم، به همراه همسر و فرزندانم، عاشقانه زندگی کرده و این گونه با کشته شدن نادر در سراب اعتیاد غوطه ور نشده و با بارش برف سپید پیری بر گیسوان سیاه ، هر لحظه آرزوی مرگ خود را از درگاه پروردگار بی همتا، نداشته باشم.

نظر کارشناس روانشناسی، مشاوره و مدد کاری اجتماعی:

قتل های خانوادگی، شدیدترین نوع خشونت های خانگی است که در آن افراد، به دلایل اختلاف های مالی اندک، یا مسائل عمومی، شک ها و سوءظن ها، تقسیم اموال به ارث رسیده، ارتباط های نامشروع، خیانت در زندگی زناشویی، اعتیاد و...، اقدام به مجروح کردن یا کشتن اعضای خانواده خود یا افراد وابسته به آنان،می کنند.

معمولا این قتل ها به دلیل اختلافات دیرینه و مزمنی اتفاق می افتد که بین اعضای خانواده وجود دارد و به دلیل عدم امکان وصول یک راه حل دوستانه و منطقی زمینه ساز اختلافات مختلف شده و در نهایت بعد از گذراندن مراحل چندگانه خشونت تبدیل به قتل می شود.

اگر در خانواده، گفتمان منطق حاکم باشد می توان بحران های گوناگون را حل کرد امّا هر جا که ما روش های آموزشی، تربیتی، علمی و ساز و کارهای منطقی برای مهار اختلافات خانوادگی نداشته باشیم، خشونت تنها راه چاره تلقی می شود.

علل اجتماعی، فرهنگی و روانی از جمله مهمترین علل ایجاد خشونت است، گاهی خشونت می تواند نشانگر ترس و دلهره فرد یا افراد خانواده به دلیل از دست دادن منافع مالی خود باشد، زیرا در بسیاری از مواقع فرد یا افراد به علت ترس و دلهره از یک عامل دیگر، اقدام به جرایم خشنی به مانند قتل می کنند.

بدیهی است که مهمترین دلیل انجام جرایم خشن ، کاهش آستانه تحمل افراد است. بایسته است ،عواملی که زمینه ساز کاهش آستانه تحمل افراد جامعه می‌شود از سوی کارشناسان امر شناسایی شده و در راستای رفع آنها در بستربرنامه ریزی هدفمند و مفید، اقدامات عملی برداشته شود.