بیمارستان( .... ) *، دری دارد که اهالی کوچه ها و خیابان های اطراف بیمارستان به آن می گویند « ورودی سرطانی ها » چون بیماران سرطانی فقط از آن در رفت و آمد می کنند، مهمانان غمگین بیمارستان با سرهای بی‌مو، چشم های بی مژه و تن های رنجور و استخوانی خودشان هم چندان مایل نیستند از در اصلی ، وارد بیمارستان شوند و نگاه های نگران دیگران را تاب بیاورند.

 
عزیزترین های زندگی حسن آقا، زنش و دخترهایش ، زیر هیچکدام از آن چادرها نیستند. آنها کیلومترها دورتر در روستایی دور افتاده و محروم از استان ... در غرب کشور چشم به راهند که حسن سالم و سلامت، بدون تومور مغزی اش برگردد و خبر ندارند که دکترها آب پاکی را ریخته اند روی دستش و او بیشتر از 6 ماه زنده نیست.

حسن آقا در بوفه بیمارستان بی هیچ ملاقات کننده ای، رفیقی یا آشنایی با کلاهی پشمی که آن را تا روی چشم ها پایین کشیده بود، منتظر بود که ساندویچش را بگیرد و برود و آنقدر زرد و استخوانی و نحیف بود که هر لحظه خیال می کردم شاید زانوهایش تا شوند و زمین بیفتد.

ساندویچش را که گرفت از بوفه بیرون آمد در حیاط، روی زمین نشست و نصفش را انداخت جلوی گربه ای که انگار از قبل خبر داشت مرد، برای دادن سهمش می آید. صبر کردم ساندویچش را بخورد. نا نداشت. تمام نشد ، سیگاری گیراند، پکی عمیق زد و خیره شد به مریض های بی موی زرد و خسته که از دور شبیه اشباح آبی پوش به نظر می آمدند. تلخ لبخند زد دست کشید روی سر گربه که نصفه ساندویچ را بو می کشید اما نمی خورد. گفتگوی من و او از همان وقت آغاز شد ، درد دل های بیماری که به قول خودش رسیده « ته خط » و « نامرئی» شده است.

یکجا خواندم اگر از بیمار سرطانی بپرسند چه احساسی دارد، دلخور می شود. راست است ؟

دروغ نیست. شاید علتش این باشد که می فهمد شکستگی ظاهرش آنقدر عیان شده که دیگران می خواهند بدانند با آن وضع ناخوش جسمی چه حسی دارد. می خواهند بدانند روحش هم به همان اندازه درد می کشد یا کمتر اما من ناراحت نمی شوم.احساسم عجیب است، نه غصه دارم ، نه ترس، نه عصبانیت ، یک جور احساس سستی و بی خیال شدن.

اگر من جای شما بودم شاید احساس اندوه داشتم یا حتی خشم. شما چرا این احساس را ندارید؟

نمی دانم شاید... فکر می کنم علتش این باشد که دیگر مطمئن شده ام می میرم وقتی آدم خیلی مطمئن می شود، احساس تسلیم شدن دارد. من دیگر امیدی به درمانم ندارم. دکتر گفت که 6 ماه بیشتر زنده نیستم. گفت اگر قرضی دارم بپردازم و یا اگر می خواهم از کسی حلالیت بطلبم عجله کنم.

شاید دکتر اشتباه کرده باشد؟

نه اشتباه نیست. اولین دکتری که رفتم سراغش گفت هزینه دوا درمانم می شود حدود 100 میلیون تومان. خیلی قوت قلب داد که خوب می شوم. من هم خانه و زمینم را در شهرستان فروختم کمتر از مقداری که گفته بود پول جور کردم اما آمدم شهر و درمان را شروع کردم. بعد از مدتی گفت با وجود درمان ها تومور مغزی ام هنوز هست. دکترم را عوض کردم. این یکی طفره نرفت . یکسری آزمایش گرفت. بعد یک روز دعوتم کرد مطبش، گفت دیگر وقتی ندارم. خوب هم نمی شوم. دستکم حالا می دانم چه طور قرار است بمیرم.

چه طور می میرید؟

مثل پدرم، او هم تومور مغزی داشت. بیماری اش به من به ارث رسید. پدرم ... خدا بیامرزدش .... در تنهایی فوت کرد. خیلی تنها شده بود. همه چیز مثل همان وقت شده است.

تنهایی ؟! چرا تنهایی ؟!

من از شهرستان (....) * آمده ام. وقتی پدرم سرطان گرفت حمایت مالی از بیماران سرطانی نبود ما ناچار شدیم هر چه داشتیم بفروشیم و از اهالی ده و فامیل هم قرض بگیریم که درمانش کنیم. با این که دکترها گفته بودند خوب نمی شود اما ما دل نمی کندیم. آرام آرام همه طردمان کردند. تنهای مان گذاشتند. کسی دیگر نمی خواست پولی به ما قرض بدهد. همه فهمیده بودند که او به هر حال از دنیا می رود. این شد که دیگر حتی به ما سر نزدند که مبادا کمکی بخواهیم . خیلی تنهای مان گذاشتند.

پدرم که فوت کرد یک کوه قرض برایمان مانده بود. قرض ها را که پرداختم، سال ها طول کشید تا بتوانم دوباره یک زندگی بسازم. حالا من مریض شده ام. از کسی هم قرض نخواسته ام اما مردم روی حساب همان زمان خیال می کنند حالم که بدتر شود و چون دار و ندارم را فروخته ام حتما از آنها هم پول قرض می گیرم. به همین خاطر تنهایم گذاشته اند، هم خودم را ، هم خانواده ام را.

برای درمان به مشکل مالی برخورده اید ؟

به هر حال این طور نیست که اگر 6 ماه از زندگی کسی مانده باشد دیگر خدمات درمانی دریافت نکند و پرتش کنند یک گوشه که بمیرد، باید داروی مسکن بگیرد، دردش کم شود یا حتی شاید روال پیشرفت بیماری اش را بتوانند کند کنند. برای این ها هم به هزینه نیاز دارم.

بیمه نیستید ؟

بیمه روستایی دارم اما خیلی توی شهر تحویل نمی گیرند.

از اهالی ده دلخورید؟

نه اصلا. دیگر به جایی رسیده ام که از هیچکس توی دنیا دلخور نیستم. شاید درک احساسم برای شما یا هر کسی دیگر که نمی داند دقیقا کی می میرد، سخت باشد ولی وقتی آدم می فهمد که قرار است تقریبا تا کی زنده بماند یک حس متفاوت دارد.

درست است که بیشترمان نمی دانیم تا کی زنده می مانیم اما دستکم می دانیم که یقینا می میریم پس فکر می کنم می توانم حس تان را تا حدی بفهمم.

نه این طور نیست. مردم همه می دانند می میرند ، خب من هم پیش از بیماری ام می دانستم اما موضوع را آدم در طول زندگی فراموش می کند یا خودش را گول می زند که خیلی دور است ولی وقتی می فهمد دقیقا چقدر وقت دارد نگاهش به زندگی فرق می کند مثلا من الان خیلی نسبت به گذشته دلرحم شده ام با خودم، با مردم . دیگر دلواپس هیچ چیز نیستم. از هیچکس کینه ای ندارم. همه از جلوی چشمم می گذرند اما هیچ چیز دل را چرک نمی کند. انگاری همه حس هایم رفته اند اما زیاد فکر می کنم.

به چی ؟

فقط به زنم و دخترهای کوچکم فکر می کنم که وقتی بمیرم تکلیف شان چه می شود؟ اجاره خانه را چه طور بدهند ؟ زندگی شان را چه طور بگذرانند؟ ما کسی را نداریم.

همسر و بچه های تان را آخرین بار کی دیدید ؟

یک ماه پیش .

خبر دارند که زیاد وقت ندارید ؟

به آنها گفتم که دارم خوب می شوم . گفتم وقتی خوب شدم بر می گردم . چه فرقی می کند بدانند یا ندانند. اگر ندانند کمتر غصه می خورند. ولی مردم شهرستان مان توی دل شان را خالی کرده اند گفته اند حسن هم مثل باباش می میرد. یکبار زنم آمد تهران التماسم کرد با دخترها بیاید چادر بزند جلوی در بیمارستان ولی من نگذاشتم. گوشه خیابان که جای یک زن با دو تا دختربچه نیست.

جلوی در بیمارستان را دیده اید؟ خانواده های مریض های سرطانی آنجا چادر زده اند چون در طول دوره ای که درمان می شوند جایی برای ماندن ندارند. چاره ای ندارند. چه کار می توانند بکنند؟ گوشه خیابان زندگی کردن خیلی سخت است.

گرم نیست با این کلاه بافتنی؟

مریض سرطانی اگر سرما بخورد بدجور تب و لرز می کند. عفونتش از مریض های دیگر بیشتر است. این هوایی را که به نظر شما گرم است، من سرد و پر سوز حس می کنم برای همین کلاه گذاشته ام. بجز این ، دلم نمی خواهد مردم ببینند که موهای سرم ریخته. حتی بیشتر وقت ها کلاه را می کشم روی ابروهایم که جای خالی شان معلوم نشود.

پیش از بیماری چه کار می کردید؟

تاسیساتی بودم. لوله کشی و عوض کردن شیر آلات.

سواد دارید ؟

دیپلم دارم. درباره مریضی ام هم کتاب خوانده ام. می دانم چه طوری می کشد.

تعجب می کنم که در بیمارستان بستری تان نکرده اند ؟

می گویند « بیا خدمات درمانی ات را بگیر برو . » جایی برای اقامت ندارم. از بیمارستان نامه گرفته ام برای گرمخانه راه آهن، روزها می آیم اینجا برای درمان، شب ها می روم گرمخانه. بیماری که شیمی درمانی می کند نیاز به محیط تمیز و تغذیه درست دارد اما من این ها را ندارم. گرمخانه جای آدم سرطانی مثل من نباید باشد ولی چاره دیگری ندارم.

چرا سیگار می کشید مگر برای سلام تان بد نیست ؟

وقتی آدم مطمئن است که می میرد پرهیز کند که چه بشود. پرهیز مال کسی است که شک دارد می میرد یا زنده می ماند یا دلش قرص است که خوب می شود.

از سختی های بیماری تن، دیگر نمی خواهید تعریف کنید ؟

دست آدم که پر نباشد دردش بیشتر می شود. شما می دانستید فقط دو تا مرکز پرتو درمانی داخلی دولتی داریم؟ یکی بیمارستان شهدای تجریش ، یکی هم بیمارستانی در تبریز. به همین خاطر ، صف مریض هایی که منتظر پرتو درمانی داخلی می مانند خیلی طولانی است. نوبت های چند ماهه می دهند اما خودشان می دانند سرطان باید خیلی سریع خوب شود که مثل علف هرز ریشه ندواند.

بجز این بیمارستان ، بیمارستان دیگری هم بوده اید ؟

مدتی در بیمارستان (....) * بستری بودم. خودم جایم را عوض کردم. یادت هست پرسیدی احساسم چیست؟ احساس می کنم رها شده ام. رهایم کرده اند. انگار اگر کسی سرطان بگیرد و مطمئن شوند که می میرد دیگر برای هیچکس مهم نیست تا زمانی که زنده است چه به سرش می آید.

توی آن بیمارستان، ساختمان سرطانی ها و سردخانه کنار هم بود. فکرش را بکن! با درد شیمی درمانی آدم دراز می کشد روی تخت و زیر گوشش تمام مدت صدای ضجه خانواده هایی می آید که مریض شان را از دست داده اند و آمده اند سردخانه تحویلش بگیرند. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم از بیمارستان زدم بیرون . آمدم اینجا.احساس می کنم انگار دیگر برای کسی دیگر ارزش ندارم. نامرئی شده ام.

چرا این زمان باقی مانده از زندگی تان را بر نمی گردید روستای خودتان ؟

خودم هم نمی دانم . سرگردان شده ام. گاهی فکر می کنم برگردم. گاهی هم فکر می کنم تحمل درد کشیدن و مردن در خانه را ندارم. برای زن و بچه هایم هم بهتر است. دلم نمی خواهد من را در حال زجر کشیدن بینند.

نمی خواهید پیش از مرگ ، خانواده تان را ببینید ؟

می ترسم برگردم ، از ظاهرم بفهمند ...

از شنیدن حقیقت درباره بیماری تان ناراضی نیستید ؟ به نظرتان بهتر نبود دکتر چیزی نمی گفت یا امیدوارتان می کرد؟

اتفاقاً خیلی از دکترم ممنونم که دروغ نگفت، امید واهی هم نداد، رک و راست گفت چقدر وقت دارم. خیالم را راحت کرد. دستکم می دانم با بقیه زندگی ام باید چه کار کنم.

با بقیه زندگی تان می خواهید چه کار کنید ؟

( مکث طولانی ) دعا می کنم ، مردم را تماشا می کنم. الان همه زندگی ام را ریخته ام توی این کوله پشتی، باقی پولی که مانده، با چند دست لباس. شب ها گرمخانه می خوابم. روزها می آیم بیمارستان روزی یک وعده هم غذا می خورم از همین بوفه ساندویچ می خرم که با این گربه نصفش می کنم. این طفلکی هم مثل من سر و سامان ندارد.

* خوانندگان محترم نام دو بیمارستان و شهرستانی که این بیمار از آن برده است برای پیشگیری از برخی قضاوت ها حذف شده است.