به گزارش پارس به نقل ازفارس، برنامه ۹۰ در هفته ای که گذشت به بررسی اتفاقات و مسائل مربوط به داوری پرداخت. در این برنامه به دفعات نام بهمن دهقان به میان آمد. او که زمان پخش برنامه ۹۰ در حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع) بوده و برنامه ۹۰ را ندیده بود و فرصت دفاع نیافته بود با تماشای فیلم آن برنامه در یادداشتی به تحلیل اتفاقات پرداخته و کدهایی داده که می تواند جالب باشد. او در این جوابیه مطالب زیر را آورده است:

وجدان های پریشان گاه لال می شوند، گاه پانتومیم بازی می کنند و گاه حروف مقطع را هجی می کنند. قصه، قصه احتضار صداقت است. صداقت در این فوتبال در بستر بیماری پهلو به پهلو می شود و نبضش به شماره افتاده است.

« سهراب» فوتبال نوشداروی « صداقت» می خواهد اما « شغاد» نابرادر شمشیرهای شکسته را برای شکار رستم به کار گرفته است.

قصه فوتبال ما قصه عجیبی است. پشت پرده ها بیداد می کند اما افشای حقایق هم تاوان دارد. دزد ناگرفته را پادشاه می دانند و چگونه باید کودکی نشسته بر بالای شاخه درختی باشیم که « لختی» پادشاه را هوار بزنیم؟ پادشاه لخت است، تراکنش ها کبود هستند، « آمر» های زد و بندها رنگ عوض می کنند و به یکباره همه چیز رنگ و لعاب دیگری می گیرد.

وجب به وجب برنامه ۹۰ پر است از سئوالاتی که دوستان دیروز درباره من مطرح کرده اند. بیش از ساعتی روی خط برنامه، داستان دیو و دلبر را روایت کرده و خود را « دلبر» ماجرا دانسته اند و اندک مجالی برای پاسخگویی برایم فراهم نبوده. حالا اما برای وجدانهای بیدار فوتبال می نویسم.

جناب رئیسی کیا!

من؛ بهمن دهقان؛ همانی هستم که می خواستید برایم حکم مشاور عالی بزنید و نپذیرفتم. همانی که فرمتهای برنامه « به سوی تعالی» را برای باشگاه تدوین کردم و شاکله کاری باشگاه تحت مدیریت تان شد و حالا پُز آن را می دهید. همانی که در تیم مذاکره کننده باشگاه جهت عقد قرارداد با بازیکنان نفر اصلی بودم و در اتاق بغل اتاق شما مشغول مذاکره با بازیکنان بودیم و هنوز دست نوشته هایتان در خصوص ارقام قرارداد بازیکنان را دارم. همانی که در طول فصل وقتی چندین بار از طریق سرپرست تیم پیغام دادید تا به دفترتان بیایم و نیامدم تا اینکه روزی در محل تمرینات تیم مرا به حرف گرفتی و به تعریف و تمجید از برنامه هایم پرداختی و همقدم با هم دور زمین ۹ بار دور زدیم تا جایی که به گمانم اگر المپیک، رشته ای به نام « پیاده روی» داشت من و شما مدال طلا و نقره اش را به گردن می آویختیم. به جا آوردید؟ من ؛ بهمن دهقان هستم. نه « فردی» به نام بهمن دهقان که گویا به تازگی نامش به گوش شما خورده. دستتان را دراز کنید. خوشبختم از آشنایی با چهره جدیدتان. کسی که من می شناختم « صادق» رییسی کیا بود. کسی که در باشگاه راه آهن با هم همکاری داشتیم « صادق» بود. شما اما انگار آقا« صادق» نیستید. اشتباه گرفته بودم. به بزرگواری و بزرگی خودتان ببخشید. تازه یادم آمد که آقا« صادق» در مصاحبه ای گفته بود « در باشگاه ما آدم های بزرگ به مدیریت می رسند» . شما بزرگید! خیلی بزرگ!

آقای مدیرعامل!

مسعود اکبری را به سبب ایجاد آرامش تیم و علی دایی از باشگاه عزل « موقت» کردید؟ اکبری هم می گفت یک ماه و نیم مانده به پایان رقابت ها او را عزل موقت کرده و قول داده اید که دوباره به سمت خود برمی گردد. اولاً لیگ ۲۰ اردیبهشت خاتمه یافته. یک ماه و نیم قبل از آن می شود چه تاریخی؟ اوایل فروردین! ماجرای من و اکبری در چه تاریخی رخ داد؟ ۲۲ دی ماه را چگونه می توان به یک ماه نیم قبل از رقابت ها ربط داد؟ « قهوه تلخ» هم روزهای گم کرده ای از این دست داشت! امیدوارم با این آدرس ها ره به « برره» نبریم و همه چیز را گردن « خرزوخان» نیاندازیم! چگونه شما نخواستید بفهمید « فردی به نام بهمن دهقان» کیست و چرا با کارمندتان درگیر شده؟ در باشگاهی که آدم های بزرگ به مدیریت می رسند نباید مسائلی از این دست از تیررس نگاه آدم های بزرگ دور بماند.

جناب مدیر!

شما برای آرامش دایی، رای به عزل موقت مسعود اکبری دادید. چرا موقت؟ دایی که در آن تاریخ قرار بود همچنان به فعالیت در راه آهن ادامه دهد؟ دایی که سرمربی منتخب شما برای لیگ سیزدهم بود. چگونه قصد داشتید با پایان بازی های لیگ دوازدهم کسی که باعث برهم خوردن آرامش سرمربی و تیم بوده را برگرداندید؟ ذهن ما برای پاسخ به این سئوال چهار گزینه را پیش رویمان می گذارد و انتخاب گزینه صحیح بر عهده شما که « صادق» هستید و مدیری بزرگ؛

الف-هدفتان بر هم زدن آرامش سرمربی بود؟

ب- بودنش منافعی داشت که ما از آن بی خبریم؟

ج- او به قول خودش چیزهایی فهمیده بود که نباید می فهمید و حالا باید حق السکوت می گرفت؟

د-شما نوستر آداموس بودید و می دانستید دایی در لیگ سیزدهم در راه آهن نیست و بازگشت اکبری خللی ایجاد نمی کند.

آقای رئیسی کیا!

می دانید چرا ماجرای فولاد شهر حالا ریشه در خاک اکباتان دوانده و شاه کلید این رمان کدر و کبود را آن حوالی جستجو می کنند؟ سرنخ پرداخت ها را آنجا یافته اند. برای رسیدن به مدینه فاضله فوتبال باید صداقت داشت و حقایق را گفت. باید بازار پلشتی ها را راکد کرد اما وقتی ساده ترین مسائلی که شاهدانی متعدد دارد را معکوس جلوه می دهیم، باید انگشت سبابه را بر تابوت فوتبال گذاشت و برای شادی روح صداقت فاتحه فرستاد.

پرداخت پول توسط فردی که شما اصرار دارید فقط عکاس باشگاه بوده ثابت شده است. عکاسی که تنخواه هزینه های جاری تیم را تأیید و امضا می کند، عکاسی که خیلی عکاس است! چرا و چگونه؟ این پول از کجا آمده؟ اینها معماهایی است که اگر بگذاریم حل شود ابرها کنار می روند و حقایق جوانه می زنند. این بدهی نامشروع وجه ربطی به دوران دایی نداشت که فاکتورهای این فصل ها را مقابل دوربین نشان می دهید. کدام آدم عاقلی برای پرداخت به داور فاکتور می نویسد! سئوال ساده دایی در برنامه ۹۰ حدود ۹ بار تکرار شد و انگار گاهی اوقات فراموشی مصلحتی هم خوب نعمتی است، می شود از پاسخ دادن طفره رفت. علی دایی در برنامه ۹۰ شهامت داشت و گفت اگر اکبری سرباز شما نبوده معذرت می خواهم اما حالا فیلم روز معارفه شما وجود دارد که اکبری به شما می گوید« شما آقای رئیسی کیا نیستید؟ من سرباز شما در تعاونی ناجا بودم! » فیلم را که دیدید مثل همه مدیران « بزرگ» از دایی نه، از مردم عذرخواهی کنید.

مدیرعامل بزرگ باشگاه!

قطار ناپاکی های فوتبال ریل مشخصی ندارد که در کمین آن بنشینیم. ایستگاهش مشخص نیست. تارو پود آن به هم وصل است. از تهران تا اصفهان که راهی نیست. « سوت» ها ساطور می شوند و گیوتین بر گردن حقیقت می گذارند. حالا اگر گالیله ای به نام علی دایی در فوتبال پیدا شد که می خواست حرف « حق» بزند داروغه ها محاکمه اش می کنند. کسی که شاهکارهای اخلاقی اش در آن نشست ۵ نفره رو شده بود حالا می تواند « فرشته» باشد و دیگران همه کذاب! مصلحت اینگونه ایجاب می کند. مصلحت زمان دارد، تاریخ تولید دارد و صد البته تاریخ انقضا. ادبیات مشابه سه نفر (مدیرعامل-کمک داور و عکاس) در یک سناریو هم شک برانگیز نیست لابد. « سناریو» که باشد باید خط به خط آن را خواند. غیر از این باشد باید گفت بازیگر نقشش را خوب اجرا نکرده. بازیگرها حرفه ای اند اما چه باید کرد که « نویسنده» داستان، داستانش را در حد « تصمیم کبری » هم ننوشته است. حرف از سناریو زده و مدعی بودید دایی « نامه نانوشته» خوانده و پاسخ مصاحبه منتشر نشده را داده است. مصاحبه ای که در صفحه ۱۱روزنامه خبرورزشی روز ۱۷مهر منتشر شده. برخلاف اوامر حضرتعالی و سرپرست تیم. سناریویی اگر نوشته اند باید از جناب سرپرست پرسید که چرا روز انجام مصاحبه جناب عکاس پیغام می دهد ان را منتشر نکنید! مصاحبه ای که در آن گفته بودند مرتضی کریمی با راه آهن تسویه حساب کرده اما اکنون دم خروس آنها بیرون زده است. صدای قوقولی قوقویش شنیدنی است! حکایت« آی دزد» گفتن ها گاهی آدم را به جاهایی می کشاند که با صاحبان حنجره هایی که همان صدا از گلویشان بیرون آمده چشم در چشم می شوی! چشم فوتبال روشن! گفتم تصمیم کبری. یاد دوران ابتداییافتادم. افسوس! خیلی زود « چوپان دروغگو» را از کتاب های ابتدایی حذف کردند. خدایش رحمت کند. فرزندانش اما… صلوات بفرستید! ببخشید؛ می دانم مرا نمی شناسید. زیادی مزاحم اوقات شریفتان شدم. مدیران بزرگ باید به کارهای بزرگتر برسند!

آقای مرتضی کریمی!

ماست فوتبال سیاه است. برای ماست مالی کارآیی ندارد. جز به جز ماجرای حضورتان را در سعادت آباد روایت کردید. جز به جز طبق آنچه خودتان دوست داشتید باشد. البته یک جاهایی را یادتان رفت. من نقطه چین های جا مانده را پر می کنم. یادت هست گفتی راه آهن مرا کنار گذاشته و اجازه بدهید من در پرسپولیس باشم اما چون هواداران روی من به سبب آن دربی معروف حساسیت دارند فقط گزارش های داوری را می نویسم و بابت هر بازی ۵۰۰ هزار تومان به من بدهید. یادت هست گفتید ستاد منشور اخلاقی دارد مانع هر گونه فعالیت شما می شود و اصرار داشتید علی دایی واسطه شود که من گفتم دایی وارد این مسائل نمی شود؟

اصلا بیا به قبل تر برگردیم. جایی که من تماس گرفتم تا از تو درباره نحوه قضاوت قهرمانی در بازی با سپاهان بپرسم. بین دو نیمه بود که تماس گرفتم و گفتی در ورزشگاه تختی هستی و بازی را ندیده ای. شب بود که تماس گرفتی و گفتی قهرمانی اشتباه کرده اما علی آقا چه مصاحبه تندی کرده. بگو این مصاحبه ها را نکند.

به دستور آقای دایی پیگیر ماجرا بودیم اما هر جا رفتیم و از هر اتوبان و جاده و کوچه پس کوچه ای که به دنبال ماجرا رفتیم ردپای یک کمک داور را دیدیم! روز ۳۱ شهریور ساعت ۱۲ و ۲۶ دقیقه و ۲۶ ثانیه با شما تماس گرفتم و ۵۶۶ ثانیه حرف زدیم که گفتی پولی که از آن حرف می زنند پرداخت شده. با تعجب پرسیدم کی پرداخت کرده؟ گفتی اکبری! همان روز ساعت ۱۲ و ۴۷ دقیقه و ۵۳ ثانیه به اکبری زنگ زدم و ۱۳۴ثانیه حرف زدیم. بعد از احوالپرسی معمول پرسیدم در تاریخ ۲۹ دی ۹۱ تو پولی پرداخت کرده ای؟ پاسخ داد یادم نیست و بررسی می کنم خبر می دهم. ۲۰ دقیقه گذشت و خبر نداد. ساعت ۱۳ و ۷ دقیقه و ۲ ثانیه تماسی ۱۰ ثانیه ای گرفتم و پرسیدم چه شد؟ گفت دارم بررسی می کنم. ۱۰ دقیقه بعد خبری نشد. ساعت ۱۳ و ۷ دقیقه و ۴۰ ثانیه تماسی ۱۱۲ ثانیه ای گرفتم که پاسخ داد آن روز دو میلیون تومان نقدی در بانک واریز کرده ام. او قرار بود شماره حساب آن خانم را به من بگوید و هنوز منتظرم.

۲۹ دی ماه ۹۱ جمعه بود. پرسیدم جمعه کدام بانک باز است؟ حرفش را عوض کرد و گفت کارت به کارت کرده ام! از کدام پول؟ قطعا از صندوق خیریه تیم نبوده چون او اختیاری در آن رابطه نداشت. اگر از آن محل بوده باید سندش را نگه می داشت تا هنگام بررسی حساب ها ارائه دهد. همان روز بود که گفتی به علی آقا بگو پیگیری نکند چون پای خیلی ها به میان می آید که علی دایی گفت به ناموس زهرا من نیتم مبارزه با محسن قهرمانی نیست من با این نوع تفکر مشکل دارم.

من وقتی شنیدم پول پرداخت شده باور نکردم. خود اکبری در برنامه ۹۰ به جمله خوبی اشاره کرد« خود من با هماهنگی یا بدون هماهنگی از آن محل پرداخت هایی داشتم» بدون هماهنگی؟ توسط کسی که مدیر عامل می گوید فقط عکاس بوده؟ کسی نشانی خیابان « صداقت» کوچه « فوتبال پاک» بن بست « حقیقت» را بلد است؟

جناب کمک داور!

شلمچه را بلدی؟ خاک پاکی که قطعه ای از بهشت لقب گرفته؟ آبادان را می دانی کجاست؟ حوالی همان جا می گویند داوری برای دوستانش روایت می کرده که چه دسته گل هایی به آب داده است. خودش را حتی « دلال بین المللی» می دانست و چه روایت ها نکرده بود. کاش اگر قرار است جز به جز داستان ها گفته شود کامل بیان گردد. بگونه ای که حتی اگر کسی خواست از نقش خود در جهانی شدن یک فوتبال ملی هم حرف بزند تیتر شود. از سکه ها و میلیون ها برای صعود هم حرف زد ثبت گردد. لالایی های تلخ شب هایی که فلان داور در منزل بهمان کمک داور حضور داشته و می توانسته برای بازی فردا پلان ترسیم کند هم گفته شود. نه؛ نقاشی های ناپاکی ها را نه با « ماژیک» دختر کوچولویی روی دیوار می توان ترسیم کرد و نه از « بهزاد» نقاش برمی آید. خودت باید بنشینی مقابل خودت. خود واقعی ات با خود ظاهر سازی ات مچ بیاندازد و همه چیز را بریزد روی دایره. یکی بیاید مثلا از درآمدهای کلانی بگوید که از ترس سررسیدن قانون جرات واریزشان به حساب بانکی را هم نداشته چه برسد آن که کار او به کارت به کارت بکشد. ماست فوتبال خیلی سیاه است!

در برنامه ۹۰ مو به موی ساعات تماس ها و ساعت واریز وجه را اعلام می کردی. یا برای بیان این حرفها و به قول آن مدیر بزرگ « سناریو» هماهنگ شده داشتید یا در متن ماجرای پرداخت وجه بوده ای که با اطلاعات دقیق و ریز به ریز حرف می زنی.

مخاطبان فوتبال! هواداران!

علی دایی سالها در این فوتبال دویده، عرق ریخته، با طحال پاره بازی کرده و بر صدر جدول گلزنان دنیا تکیه زده است. او بارها و بارها برده و البته که بارها هم باخته و با این برد و باخت ها زندگی کرده است. دایی برای دایی بودن و دایی شدن به « سوت» و « پرچم» نیاز ندارد. از برد و باخت هم بی نیاز است. آن هم در تیمی که توقع و فشاری بر دوش او سنگینی نمی کند. اگر کسان دیگری برای اثبات خود خواسته باشند از نردبان های مبهم بالا بروند تکلیف شان معلوم است و ربطی به دایی ندارد. دایی که بی نیاز از این مباحث باشد اطرافیانش چرا باید پیگیر این مسائل باشند؟ چه سودی برای آنها دارد؟ اینهایی که امروز بازی « دومینو» راه انداخته اند هدفشان خود دایی است اما چون می دانند شهریار با « حساب پاک» از محاسبه « باک» ندارد می خواهند دیگران را سیبل کنند تا شاید ترکش هایش به دایی بخورد غافل از اینکه « سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین شکند، ارزش سنگ نیفزاید و زر کم نشود»

دایی اگر سنگ ریزه ای در کفشش حس می کرد نباید بی پروا به داور می تاخت. سنگ ریزه ها را باید جایی جستجو کرد که حرفی را می زنند و پیگیر عدم انتشارش می شوند. او شفاف حرف زد و قبلا هم گزارش هایش را داده بود چون در این فوتبال هر چه به دست آورده از لطف بالایی و تلاش خودش بوده. او اگر قواعد پلشتی ها را بلد بود فتوشاپ به مدد سوت ها نمی آمد تا حق از کف رفته دایی و تیمش را ناحق کنند. دایی باید بابت کدام بازی کارت به کارت می کرد؟ قضاوت های قهرمانی برای راه آهن را بررسی کنید. بازی با تراکتور فصل قبل را ببینید. پنالتی سوخته راه آهن حاصل کدام تراکنش موفق بوده؟ جدال با همین آلومینیوم. چرا باشگاه آلومینیوم بعد از بازی کادر فنی خود را ده درصد جریمه می کند؟ به سبب ناداوری؟ داریم از فوتبال حرف می زنیم نه پلی استیشن که دایی دقیقه ۷۸ کنترل بازی را بزند و تیمش به گل برسد! دایی یا قهرمانی از کجا می دانستند بازیکن حریف دچار خونریزی می شود و پیراهنش خونی می گردد و تیم آلومینیوم هم پیراهن دوم ندارد؟ بعضی ها انگار با سوباسا و کارتون فوتبالیست ها روزگار می گذرانند!

قصه کوته؛

ماجرا آنقدر که از آن کلاف سردرگم بافته اند پیچیده نیست. پولی کارت به کارت شده. مبدا و مقصد مشخص است. انگیزه و هدف هم معلوم. پیاده نظام ها را به میدان می فرستند تا سرنخ ها گم شوند. شال گردن دروغ را بر گردن آدم برفی سیاهبازی هایشان می اندازند غافل از آن که آفتاب که بتابد تکلیف آدم برفی معلوم است. در این مسلخ گاه به قول مرحوم حسین پناهی « دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود، بی آن که بداند حلقه آتش را خواب دیده است عقرب عاشق! » آرمان شهر فوتبال ما دلتنگ دیالوگ پدر ژپتو است تا بگوید« چوبی بمان پینوکیو؛ آدم ها سنگی اند؛ دنیایشان قشنگ نیست»