کد خبر: 33475 0

از محل میدان چهارشیر تا خوابگاه دانشجویان که یک مسافت طولانی بود پیاده راه رفتم. وقتی به خوابگاه رسیدم فقط مرد سرایدار در آنجا بود. او با تعجب از من پرسید: چرا برگشتی؟ مگر نمی‌دانی که همه دارند از شهر خارج می‌شوند…

به گزارش پارس به نقل از ایسنا، جملات بالا بخشی از خاطرات پروین شریعتی از بانوان ایثارگر دوران دفاع مقدس و مربوط به سال ۱۳۵۹ است. در این خاطره آمده است:

پس از شش ماه از دوره آموزشی تربیت مربی در اطراف اهواز می گذشت که به اتفاق خواهران تصمیم گرفتیم دو روز به دیدن خانواده برویم. روز ۲۹ شهریورماه به بهبهان برای دیدن خانواده ام رفتم. روز بعد در بهبهان شایع شد که عراق شهرهای سوسنگرد و هویزه را محاصره کرده است. روز اول مهرماه به هر زحمتی بود خودم را به اهواز رساندم. وقتی وارد شهر شدم هیچ وسیله ای به داخل شهر نمی رفت و همه در حال خارج شدن از شهر بودند. از محل میدان چهارشیر تا خوابگاه دانشجویان که یک مسافت طولانی بود پیاده راه رفتم. وقتی به خوابگاه رسیدم فقط مرد سرایدار در آنجا بود. او با تعجب از من پرسید: چرا برگشتی؟ مگر نمی دانی که همه دارند از شهر خارج می شوند؟ مدتی در خوابگاه منتظر دوستان شدم اما چون خبری نشد به طرف مقر سپاه رفتم.

نرسیده به سپاه، درب دبیرستان « نظام وفا» باز بود. کنجکاو شدم. وقتی داخل حیاط دبیرستان رفتم دو نفر از خواهران را در آنجا دیدم. آن ها قبل از من به سپاه رفته بودند. برادران از آن ها خواسته بودند که شهر را ترک کنند اما خواهران علی رغم نصیحت برادران در شهر مانده بودند و در حال انجام کارهای یک ستاد کمک رسانی بودند تا با برپایی این ستاد هم به رزمندگان کمک کنند و هم شهر کمی حالت طبیعی به خود بگیرد و به شکل شهر جنگ زاده در نیاید.

این ستاد راه اندازی شد و خواهران علاوه بر کارهای تدارکاتی مثل توزیع آرد و شیر خشک، برقراری امنیت در شهر را هم در کنار برادران سپاه به عهده گرفتند. خیلی از خانواده ها از ترس حضور دشمن، خانه ها را رها کرده بودند. چراغ اتاق بعضی از خانه ها هنوز روشن بود در حالی که درب خانه ها باز بود. به تک تک خانه ها سر می زدیم. آن ها را مهر و موم می کردیم و اگر چراغی هم روشن بود خاموش می کردیم چون این چراغ های روشن به دشمن گرا می داد به همین خاطر هیچ چراغی نباید روشن می ماند.

در همان شب ها به یک خانه ای رسیدیم که چراغ اتاق طبقه دوم آن روشن بود. این خانه هیچ راه نفوذی نداشت چون حالت آپارتمانی داشت و دارای دیوار صاف بود. به هر قیمتی بود باید چراغ اتاق را خاموش می کردیم. روی دیوار تا پنجره طبقه اول جایی نبود تا توسط آن از دیوار بالا برویم. کنار دیوار ایستادیم و دست هایمان را قلاب کردیم. یکی از خواهران روی قلاب دست ما رفت اما دستش به پنجره طبقه اول نرسید. اطراف را گشتیم تا یک بشکه پیدا کردیم ولی باز هم نمی توانستیم کاری انجام دهیم. تصمیم گرفتیم هر طور شده نردبانی تهیه کنیم.

برای آوردن نردبان می بایست راه زیادی را از بسیج تا این خانه طی می کردیم. چاره ای نبود. به بسیج خواهران رفتیم و یک نردبان روی دست گرفتیم و آوردیم. یکی از خواهران از آن بالا رفت و به طبقه اول رسید. خیلی خطرناک بود چون هر لحظه امکان داشت که سقوط کند. به هر زحمتی بود خودش را از پنجره طبقه اول به طبقه دوم رساند و برق را خاموش کرد. وقتی چراغ خاموش شد احساس کردیم که به یک پیروزی بزرگ دست یافته ایم. چون نقطه گرای دشمن کور شده بود.

برق بسیج جنگ خانواده دوران دفاع مقدس شیر خشک عراق شهر خوابگاه خواهران

ارسال نظر

آخرین اخبار
پربحث ترین ها
سایر رسانه ها